تبليغاتX
<font color="red">شهرام قلی پور</font> همه چیز از همه جا
 
همه چیز از همه جا
 
 
 
 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

 

طلب عشق ز هر بی سر وپایی نکنیم

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 14:44  توسط شهرام قلی پور  | 

سلام به همه ی دوستانی که به وبم سر زدن راستش داشتم تو Mailم چرخ

میزدم که به این داستان رسیدم هر چی فکرکردم مغزم ERRORداد از شما میخام

 برداشتی که از این داستان دارینو تو نظرات برام بنویسین

 

داشتی به چی فکر می کردی؟

زن آه کشید:داشتم به زمین فکر می کردم.

- ولی اون جا ما خیلی اذیت شدیم.یادت که نرفته؟

زن به آسمان نگاه کرد:در عوض چیزی داشتیم که مال خودمون بود.

- اشتباه نکن.من و تو هیچی از خودمون نداشتیم.

زن دست در نهر عسل کرد.به نقطه ایی خیره شد:چرا داشتیم.

- چی داشتیم؟

زن کمی از عسل را چشید و گفت:آزادی.

کلاغی از روی شاخه ی درختی پرید.

ماری از کنار پای مرد رد شد.

همهمه ی حیوانات فضای بهشت را پر کرده بود.

شیطان، پشت درختی ایستاده بود و با خوش حالی دست به هم می مالید.

فرشته ها، نگران و مضطرب، به خداوند خیره شده بودند.

خدا، متفکرانه به زمین نگاه کرد و سر تکان داد.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 12:18  توسط شهرام قلی پور  | 
من به پیشنهاد یکی از دوستام این وبو زدم و بعد به پیشنهاد یکی دیگه از دوستام همه ی پست های قبلیمو حذف کردم اما خواستم این آدرس بمونه شاید دوباره برگشتیم

با عرض پوزش از همه ی دوستانی که لینک شده بودند

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:6  توسط شهرام قلی پور  | 
 
  بالا