|
همه چیز از همه جا
|
||
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر وپایی نکنیم
سلام به همه ی دوستانی که به وبم سر زدن راستش داشتم تو Mailم چرخ
میزدم که به این داستان رسیدم هر چی فکرکردم مغزم ERRORداد از شما میخام
برداشتی که از این داستان دارینو تو نظرات برام بنویسین
داشتی به چی فکر می کردی؟
زن آه کشید:داشتم به زمین فکر می کردم.
- ولی اون جا ما خیلی اذیت شدیم.یادت که نرفته؟
زن به آسمان نگاه کرد:در عوض چیزی داشتیم که مال خودمون بود.
- اشتباه نکن.من و تو هیچی از خودمون نداشتیم.
زن دست در نهر عسل کرد.به نقطه ایی خیره شد:چرا داشتیم.
- چی داشتیم؟
زن کمی از عسل را چشید و گفت:آزادی.
کلاغی از روی شاخه ی درختی پرید.
ماری از کنار پای مرد رد شد.
همهمه ی حیوانات فضای بهشت را پر کرده بود.
شیطان، پشت درختی ایستاده بود و با خوش حالی دست به هم می مالید.
فرشته ها، نگران و مضطرب، به خداوند خیره شده بودند.
خدا، متفکرانه به زمین نگاه کرد و سر تکان داد.
با عرض پوزش از همه ی دوستانی که لینک شده بودند
|
|